خشكسال عاطفه
آوخ كه مانده است پريشان هنوز هم
دل ، اين غريب بي سر و سامان هنوز هم
گفتم زبان شكوه ببندم از او ولي
فريادهاست در دل سوزان هنوز هم
دنيا براي من قفسي بيشتر نبود
هستم مقيم گوشه زندان هنوز هم
من خشكسال عاطفه ام ، با زمين من
بيگانه اند سبزه و باران هنوز هم
يك مرغ در حوالي باغم نمي پرد
پيداست رنگ حسرت و حرمان هنوز هم
جز قالبي شكسته و رنجور نيستم
بي لطف گاه گاه تو اي جان هنوز هم
دانش نبود پير فلك قدر دان ما
تا عمر هست ، هست بدينسان هنوز هم
این هم غزلی تقدیم به پیشگاه منور مولا مهدی
چشم آفتاب
آشفته ام به ناز نگاه دو چشم تو
افتاده ام چو سايه به راه دو چشم تو
در حسرتم كه پرده بر اندازي و دمي
مستانه بگذرم به پناه دو چشم تو
گر سر به خاك پاي تو سودم بعيد نيست
اين كار عشق بود و گناه دو چشم تو
موي سپيد و ديده در راه مانده ام
قربان مردمان سياه دو چشم تو
ديوانه را علاج نباشد هنوز هم
آشفته ام به ناز نگاه دو چشم تو
بازآ كه روشن از تو شود خانه دلم
اي چشم آفتاب گواه دو چشم تو
دانش چو ديد صف زده مژگانت اي پري
تسليم شد دگر به سپاه دو چشم تو

