تبليغاتX
فروغ عمر
دوشنبه چهارم آذر 1387 ساعت 5:3
 

یک تبسم

 

افتاد از نگاه تو در جانم آتشی

گویی که سوخت در دل آتش سیاوشی

توفنده باد بود ندانستم و گذشت

یا نیش خند ساده ي  لبهای سر کشی

میریخت  اشک و دامنم آلوده کرده بود

آری هنوز هست چنین چشم بی غشی

اي گل بيا كه بر سر راه تو چشم من

از اشك تابناك خود افكنده مفرشي

میدانم از تبسم تو كشته می شوم

اینست سر نوشت چو من مست سر خوشی

یا من بدست آورمت یا رقیب من

کس در جهان ندیده بدینسان کشاکشی

برخیز و جای شکوه بخوان عاشقانه ای

یا شعرهای نغز وسخنهای دلکشی

دانش قرار و حوصله ات تا نداده اند

خوش باش با بلا زده جان مشوشی

 

 

 

 

نوشته شده توسط مصطفي | لینک ثابت | موضوع: