تبليغاتX
فروغ عمر
پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 8:49

تبسم

منتشر شد

به ادامه مطلب مراجعه كنيد

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مصطفي | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 10:4
خاطره ای طنز از شب یلدا به سفارش یک دوست

 

سلام دوست عزيز

اميدوارم حالت خوب باشه و حتما هم كه خوبه سرحال و زنده باشي

خواسته بودي برات خاطره شب يلدا رو بنويسم ، چشم ، اما خاطره نوشتن مثل شعر

 نوشتن نيست خيلي سخته كه آدم همه چي رو بدون اينكه از قلم بيفته برا كسي

 تعريف كنه اما چكار ميشه كرد چشم.راستشو بخواي همين ديروز كه شب يلدا باشه

 صبحش راست راست برا خودم خوابيده بودم چون چند روزيه كه به شدت آنفولانزا

 گرفتم هي آمپول پشت آمپول شربت پشت شربت و و و

بگذريم نزديك ظهر با صداي بر و بچ خونه از خواب ناز بيدار شدم يه صفايي به سر و روم

 دادم اومدم پاي ناهار جاي شما خالی كوكوي سبزي با دوغ اعلاي تبريز هي بخور كه

 تموم بشه شكم صاحب مرده كه كمي باد كرد باز هواي وطن كردم و مستقيم رفتم

 اتاقم كه بخوابم حالا نخواب كي بخواب كه موقع اذون عصر با صداي موذن از خواب بلند

 شدم و خانه را خالي از سكنه يافتم الا خرده كاغذي كه بالاي سرم افتاده بود وقتي

 نگاش كردم ديدم نوشته اند ما رفتيم خونه مادر بزرگه شما هم تشريفتان را بياوريد

 اونجا البته اگه از خواب بلند شدين از خونمون كه سر بازار تبريز اول خيابون راسته

 كوچه است پياده با پاي نهيف و دل رنجور تا پنج خيابان اونور تر كه خيابان طالقاني

 كوچه مقصوديه است طي كردم و بالاخره دستم به زنگ خونه مادر بزرگه رسيد و ....

پسر دايي محترم با با پسر خاله گرامي با بر و بچ وكلا" فاميل همه گرد هم بودند فقط

 جاي خالي كرسي قديم نديما ديده ميشد كاش اون روزا بود . سلام و احوال پرسي

 كه تموم شد يه فاتحه نثار پدر و مادر بزرگم كردم كه جاشون خيلي خالي بود و شروع

 كردم به گپ زدن با اهالي چله يلدا از همه جا گفتن الا از اينكه بابا من خوابم ميآد بايد

 بخوابم كه فردا اداره دارم زندگي دارم بايد به كارام برسم شد ساعت نه و نيم شام

 آوردند خورديم جاي شما خالي چلو مرغ مخصوص يلدايي ......

شام تموم شد اما خوردن هنوز ......   چايي دبش اعلا آوردند منم كه خيلي دوس دارم

 سه ليوان خوردم و شكمم شد درياچه خزر ........ حالا بعدشو بگو ::::::::::

دايي محترم يه هندونه خريده بود وقتي به اتاق آورد طبق رسمهاي كهن به طرف يكي

 از اهالي قل داد كه آرزوهاشو بگه و از خدا بخواد هر چي دلش ميخواد . همه

 آرزوهاي خوب خوب كردن وقتي به من رسيد من هيچ آرزويي نداشتم الا اينكه يكي

 اين هندونه بيچاره رو برداره و يه چاقو تو شكمش فرو كنه بعد ما تناول كنيم كه اين

 كار هم توسط خاله محترمه اينجانب نعيمه خانوم صورت گرفت و ما في المجلس به

 آرزويمان رسيديم....

بريم درياچه خزر ...... خواستيم پاشيم بريم موجهاي شكم نميگذاشت تكان بخورم

 بالاخره با هزار زحمت خودم رو پشت فرمان ماشين رساندم و با يه استارت مشدي

 ماشينو روشن كردم ماشين كه گرم شد اهالي خونه مصطفي با ورودشان ، ماشين

 ما رو گرمتر از پيش كردند ....

چند لحظه بعد درست ساعت 30/12 شب داخل رخت خواب گرم و نرم داشتم فكر

 ميكردم كه اينهمه وقايع رو چه جوري برات تعريف كنم كه به حمد الله به خير گذشت

 

موفق باشي

 

 

نوشته شده توسط مصطفي | لینک ثابت | موضوع: