گلی برای تو
مرا به بادها بسپار
شاید
روزی ، زمین خاکسترم را آبستن شود
و برای تو گلی برویاند
.......
امروز را برای تو روئیده ام
اگر نباشی و نبویی
زیر انبوه خرمن کوب ها
به خاک ها خواهم پیوست
افسون سرگراني است در چشمهاي مستم
بنماي صورت خويش ، من عاشق تو هستم
گر هست و نيست خواهي ، اين هست و نيست برگير
از ماسوا گذشتم ، وز عيش و نوش رستم
روي وريا نيايــد در كــــــــار عشق بازي
من مهر برگرفتم از غيــــــــر و بر تو بستم
در كوي مي فروشان پيمانه تو نوش است
زان باده درون سوز ، پيمانه ها شكستم
مي نيست ، شهد جانست لعل لبان مستت
عيبم مكن كه عمريست سرمست و مي پرستم
در قيد و بند بودم ، چون عشقت آمد اي دوست
آن قيـــد ها بريدم وان بنـــــدها گسستم
دستم بگــــــــير و درياب آشفته و ملولم
كوته شدست جانا از دامن تو دستم

